تبليغاتX
برای هیچ وقت JavaScript Free Code

 

برای هیچ وقت

برای انان که حرف دل نمیفهمند

 

rahnama.jpg

«نه به عنوان یك بازیگر كه به عنوان یك زن ایرانی ،یك مادر و یك نویسنده می خواهم در انتخابات شركت كنم و انتخاب من و همسرم حتما مهندس میرحسین موسوی خواهد بود».

‌من و همسرم امیدواریم بهترین اتفاق ممكن بیافتد و آقای مهندس موسوی به عنوان رئیس‌جمهور كشور با حضور مجدد خودشان شكوفایی و پیشرفت كشور را رقم بزنند. ما می خواهیم ایرانی آباد و آزاد و پاك داشته باشیم و این را با حضور مهندس موسوی تحقق یافته می‌بینیم.

 

 

                                                                              منبع :شبکه هواداران مهندس

                                                                               <<  میر حسین موسوی >>

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 1:2  توسط مجتبی  | 

تقویم چه بی قرار است امسال ...

  یک معجزه ای در انتظار است امسای ...

        از یمن حضور سبز سید بی شک ...

                 خرداد سر آغاز بهار است امسال ...

            

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:41  توسط مجتبی  | 

سلام :

چه پرسشی؟ چه پاسخی؟
خودم جواب می دهم ...
تو را شبیه دسته گل...
شبی به آب می دهم


...
شبی که شعرهای من...
دگر تمام می شود...
شبی که دست های تو...
به من حرام می شود
...
شبی که بوسه ی اجل
مرا به خواب می دهد...
چه باشکوه و بی صدا...
به من شراب می دهد
...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 14:37  توسط مجتبی  | 

ME-68.BLOGFA.COM

مث ببری که تیراندازا رو دوس داشته باشه

به تو دل بستمو می دونم این مرگه واسم


جای هرچی گلوله س می سوزه تو روحم و باز


زل زدم به صورت تو توی سمه تو کاسم



نمی تونم نبینم چشماتو هر روز آخه تو

مث خورشیدی و من کور می شم از تاریکیا

چشامو می زنی اما چه جوری دل بکنم

از تو که دوری و می تابی همین نزدیکیا



روزی که دیدمت از هیچی خبر دار نبودم


روزنامم راجع به عشق تو و من چند صفحه زد


از همون شب واسه ی تو دل من هر دقیقه

هفتاد و پنج دفعه نه هفتصد و پنجاه دفعه زد



نمی دونم چی شد ، اما دیگه من ، من نبودم

روح یه زن تو تنم بود ، اما یه زن نبودم

رنگ چشمامو موآم فرقی نکرد اما دیگه

مردی از شیشه شدم مردی از آهن نبودم



از تو من اونور دنیا رو می شد دید و گذشت

می شد از رو لبم آواز تو رو چید و گذشت

همه چی گربه ای بود و پر از احساس و می شد

                                        به سگی بودن این زندگی خندیدو گذشت 

     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:11  توسط مجتبی  | 

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ...

شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته ...

من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ...

ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي .

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:23  توسط مجتبی  | 

وقتی روی باران نوشته شد

چه آرام در گوشم شقایق آبی گفت:مهربانی

اما مهربانی چه قصه ای بود که باید روی باران نوشته شود

تا پر پر شود

تو که اینقدر با شقایق آبی اشنا بودی

چرا رازش را نگفتی؟

صدای خاطره ی مهربانی در خاطرم بود

چشم هایم به گوشه های دفترم نبود

که هر ورقش ساز مهربانی را با نگاهت میزد

با تشکر از دوستی که تخلصش  (z_f) است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:41  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:11  توسط مجتبی  | 

یادمان باشد....

اگر شاخه گلی را چیدیم

                          وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن ، هنر انسان نیست

                                        گرشکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد ، سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

       یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:10  توسط مجتبی  | 

همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این ایه ترا آه کشیدم آه
من در این ایه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:48  توسط مجتبی  | 

به مرگ شب رسیدم ، به انتهای تردید

به روشنایی روز ، به ابتدای خورشید

رها شدم از این تب ، از این تب غزل سوز

از لحظه های بی تو ، از گریه های هر روز

 

وقتی جوونه کردی ، از لا به لای پائیز
من در سکوت بودم ، با چشمهای لبریز
در قحط سال احساس ، در من طلوع کردی
انگار زندگیمو ، از نو شروع کردی 

 

تو رو ادامه میدم ، تا فصل بینهایت

با تو صبور میشم ، بی اندکی شکایت

ما ابتدای راهیم ، با یک بغل ستاره

میریم تا سپیدار ، تا فرصتی دوباره ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:30  توسط مجتبی  | 

بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی **** روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی

 

بذار خیال کنم            تو        دلتنگیات **** غروب که می شه یاد    من       می افتی

 

تویی که قصه ی طلوع       عشق   و     ****     گفتی و     دوستت دارم      و    نگفتی

 

بذار        خیال         کنم            منم    **** اون        که      دلت       تنگه      براش

 

اونی       که            وقتی      تنهایی    **** پر  می شی        از       خاطره      هاش

 

اون        که    هنوز دوسش     داری    **** اون       که        هنوز               همنفسه

 

بذار        خیال         کنم            منم   **** اونی      که        بودنش                 بسه

 

                              **************************

 

دوباره                  فال         حافظ و  **** دوباره                     توی              فالمی

 

 

بذار     خیال          کنم             بذار  **** اگر چه      بی              خیالمی 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 19:13  توسط مجتبی  | 

.::*::.از اینکه به وبلاگ خودتون میاید و با نظرات قشنگتون من و خوشحال می کنید متشکرم.::*::.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 11:20  توسط مجتبی 

 

رو غبار پشت شیشه، اسم خوبتو نوشتم **** مثل هر روز و همیشه، اینه انگار سرنوشتم

رو تن سرد درختا، اسممونو هک می کردم **** به امید روز دیدار، به تو هرگز شک نکردم

بگو بیهوده نبوده، اگه عاشق تو بودم **** نگو عمر من تباه شد، اگه اسم تو رو خوندم

نگو اشتباه می کردم، همش از رو سادگی بود **** نگو عشق ما تموم شد، که تو دستات زندگی بود

که تو دستات زندگی بود

ماهیای توی دریا، قصه ی منو می دونن **** مرغای تو آسمونا، از غم دلم می خونن

حتی گل های تو باغچه، راز عشقمو شنیدن **** ماه و آسمون و خورشید، اشکای چشامو دیدن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:11  توسط مجتبی  | 

 بذار خيال کنم هنوز ترانه هامو ميشنوي

هنوز هوامو داري و هنوز صدامو ميشنوي

 بذار خيال کنم هنوز يه لحظه از نيازتم

اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم

دلمان خوش است که مي نويسيم و ديگران مي خوانند و عده ای میگويند : آه چه زيبا

 

و بعضی اشک ميريزند و بعضی می خندند

 

دلمان خوش است به اینکه کسی عاشقمان شود ...

 

به اينکه کسی برايمان دل بسوزاند...

 

با شاخه گلی دل می بنديم و با جمله ای دل می دهیم

 

دلمان خوش است به لحظات دو نفری و نفس های نزديک

 

دلمان خوش مي شود به برآوردن خواهشی

 

و چشيدن لذتی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 19:49  توسط مجتبی  | 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آنسوی یقین شاید کمی همکیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود

                                                        نسیم عشق(محسن عبیدی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 16:30  توسط مجتبی  | 

 يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟

 مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 1:56  توسط مجتبی  | 

خداوند هيچ موقع از توسوال نمي كنه چه نو ع ماشيني روندي؟ اما حتما از تو خواهد پرسید:  چند نفر پياده را به مقصد رساندي...؟؟!.... قابل توجه دخترها که هر چي بوق ميزني ناز ميکنن...... نميدونن هدف پسرها الهيه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:1  توسط مجتبی  | 

من غريبه ي ديروزم.اشناي امروز.و فراموش شده ي فردا..پس در اشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي فردا يادم کني

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 20:8  توسط مجتبی  | 

در انتظار کسي باش که مايل باشد حتي در زماني که در ساده ترين لباس هستي،تو را به دنيا نشان دهد.

 هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است.

            يکي باش براي يک نفر ...نه تصويري مبهم در خاطره ها

 http://www.heyroon.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:49  توسط مجتبی  | 

پنجره باز است
پشت شیشه باران میبارد....
دل من اما؟
کجاست؟
پی چه چبز میگرد؟
چه ساده خوشبختی را باور داشت
و چه سخت نبودن سنگینی نگاهت را نمیپذیرد
چه ساده میتوان خوشبخت بود،
و دل بست به یک سلام
ودل بست به یک نگاه
و به یک وجود مقدس
وجودی که وجودش گاه مرا به همان خوشبختی دختر شاه پریان و مردی با اسب سفید میبرد
راستی اسب سفیدم کجاست؟
شاید از اول نبوده!!!!
تو اسب سفید مرا ندیدی؟
-
راستی الان پیش توام دیگر؟
زیر همین آسمانی چون!
و به ماه مینگری
از ماه من تا ماه تو چقدر فاصله است؟
به اندازه دوری دستهایمان؟
-
دلم تنگ شده
برای سلامی که امید داشت به اندازه یک دنیا نا امیدی
برای صدایی که میلرزید وقت رفتن
و
هنگامه بد رفتن......................................................
از وقتی که نیستی تمام لحظه ها لحظه رفتن شده اند
و دل من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدانی کجاست؟

    باتشکراز :محسن عزیزم              شاعر:محسن عبیدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:30  توسط مجتبی  | 

ديگر مرا به معجزه دعوت نمي كني
با من ز درد حادثه صحبت نمي كني
ديريست پشت پنجره مانده ام كه رد شوي
اما تو مدتي ست اجابت نمي كني
قولي كه داده اي به من از ياد برده اي
گفتي ز باغ پنجره هجرت نمي كني
بيمار عشق توست پرستوي روح من

از اين مريض خسته عيادت نمي كني
باشد برو ولي همه جا غرق عطر توست

گرچه تو هيچ خرج صداقت نمي كني
يكبار از مسير نگاهم عبور كن

آنقدر دور گشته ای كه فرصت نميكني
گل هاي باغ خاطره در حال مردنند

به ياس هاي تشنه محبت نمي كني
رفتي بدون آنكه خداحافظي كني
ديگر به قاب پنجره دقت نمي كني
امروز سيب سرخ رفاقت دلش گرفت

اين سيب را براي چه قسمت نمي كني
يعني من از مقابل چشم تو رفته ام

اين كلبه را دوباره مرمت نمي كني
زيبا قرارمان همه جا هر زمان كه شد

گرچه تو هيچ وقت رعايت نمي كني

 

                                           دلهای شیشه ای

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 22:46  توسط مجتبی  | 

لحظه هایم با یاد تو آمیخته شده و تک تک ثانیه هایم نامت را فریاد میزنند  ، بهار دیگری از سرفصل زندیگم سپری شد و اکنون  در آستانه آغاز فصل جدیدی از زندگی خود هستم.و باز هم از  ثانیه های با تو مینویسم

 

 

 

 

ده ثانیه تا انتها پایانی بی سروصدا

بی خبر از هرشب و روز منو یه شمع نیمه سوز

یکی گذشت از ثانیه نه تایه دیگه باقیه

ای کاش تو لحظه ای که رفت میدیدمش یه بار دیگه

اون دور بود و تو حسرته ثانیه ها که میگذشت

ای کاش تو این یک ثانیه بی بودنش نمیگذشت

ساعت میگه دوثانیه هشت تای دیگه باقیه

یه عمر نشستم منتظر کی میگه اینا بازیه؟

فقیر بودن جرم منه عاشق بودن تنها گناه

یه عمری چشم به در بودم این آخرا هم چشم به راه

ساعت بازم بهم میگه سه ثانیه رفته دیگه

خبر داری چه زود گذشت مونده فقط هفت ثانیه

هی با خودم گفتم میاد امیدتو ندی به داد

داد میزدم پس کی میای کسی جوابم و نداد

من موندم و دوثانیه ازم فقط این باقیه

ثانیه پشت سرهم رفتن تا شش و هفت و هشت

لحظه تو گوشام داد میزد هشت ثانیه ازت گذشت

من موندم و دوثانیه ازم فقط این باقیه

هنوز نشستم منتظر چشم امیدم ثانیه

آی ای خانم باد سحر واسش ببر تو این خبر

بگو که من تا آخری خیره بودم چشام به در

ثانیه نهم که رفت مونده فقط یه ثانیه

سرت سلامت نازنین از من یه لحظه باقیه

قسمت نشد ببینمت شاید که لایق نبودم

منتظرت بودم یه وقت نگی که عاشق نبودم

ثانیه ده گل یاس راحت شدم دیگه خلاص

آزاد شدم بیام پیشت بی واهمه بی هیچ هراس

قشنگترین ثانیه ها این ده تا بود که زود گذشت

رویای شیرین بود و بس چون با خیال تو گذشت

 

 

 

 

شعر بالا برگرفته از یکی از ترانه های زیبای آقای رضا صادقی است

 

 

 

با تشکر از<<<محسن >>>

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 23:21  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:17  توسط مجتبی  | 

 

!#*!#*!#*!#*

 

با ما که راه نيومد اين روزگار نامرد...

بعضی موقع ها يه حرف هايی هست که نميتونی به کسی بگی.جاش فقط کنج دل خودته.يه چيزهايی هست که تو زندگی آزارت ميده.يه وقت هايی ميشه که می خوای درونت خالی کنی.خالی از غم و غصه هايی که رو هم جمع شده و خالی از دلتنگی هايی که وقت و بی وقت به سراغت مياد.تو يه لحظه هايی با اينکه دور و برت پر از آدمه اما حس می کنی که خيلی تنهايی.تنهای تنها و هيچ کسی نيست تا از نگاهت ناگفته های  قلبت را معنا کنه.اون موقع تنها کاری که ميتونی بکنی اينکه بذاری تا بغضی که مدت هاست تو گلوت گير کرده سر باز کنه و گونه هات از ريزش قطره های اشکت سيراب بشن.

!#*!#*!#*!#*

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:1  توسط مجتبی  | 

رسیدن به نرسیدنی ها آرزو نام میگیرد و نرسیدن به رسیدنی ها اشتباه
و چقدر بد می شود که یک اشتباه آرزویت شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:47  توسط مجتبی  | 

میخوام برای چشمات، ستاره قربونی کنم

برای شام مهتاب، شهرو چراغونی کنم

 

میخوام میونه دستات، دستامو نقاشی کنم

برای با تو بودن، عشقمو حکاکی کنم

 

میخوام برای فردا، یه آسمون بسازیم

به نیت دلامون، برای هم ببازیم

 

میخوام صدای بارون تو لحظه جوون بگیره

شاید دلای خسته با این آروم بگیره

 

 

میخوام دوباره گم شم تو فکر با توبودن

چه رویای قشنگی، رویای با توبودن

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:47  توسط مجتبی  | 

به کی بگم که عشقم از هوس نیست
 
حرفهای من بیهوده و عبث نیست
 
به کی بگم که قلبم دست تو اسیره
 
به کی بگم نگاهت از یاد من نمیره
 
به کی بگم که چشمات آسمون خدا بود
 
به کی بگم نگاهت پر از صلح و صفا بود
 
به کی بگم که مهرت تو قلب من نشسته
 
به کی بگم که اسمت از یاد من نرفته

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:46  توسط مجتبی  | 

چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگری
 
ببينی و هزار بار در خودت بشکنی و آن وقت آرام
 
زير لبت بگويی: گل من باغچه ی نو مبارک
 
خیلی سخته...
 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 2:32  توسط مجتبی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 15:1  توسط مجتبی  | 

سالها بر دروازه قلبم نوشتم ورود عشق ممنوع


عشق خنده کنان آمد و گفت

من بی سوادم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:7  توسط مجتبی  | 
کدهای جاوا اسکریپت
 

JavaScript Free Code